خدایا ! نیستی ، كجایی؟
آخر چرا همیشه قایم می شوی؟
چی می شد اگر دیدنی بودی؟ آن وقت همه باور می كردند كه هستی.
آن وقت شاید همه مومن می شدند. این طوری كه خیلی بهتر بود.اما انگار تو دوست داری مخفی باشی. دوست داری همه دنبالت بگردند. شاید برای همین است كه اسمت باطن است.
اما می دانی تعجب من از چیست؟
از اینكه هر وقت می گویند
هوالباطن ،
هو الظاهر هم می گویند.
خدایا مگر می شود كه تو هم باشی و هم نباشی.
هم همه جا باشی و هم هیچ جا نباشی.خدایا به اینجاها كه می رسم دیگر معنی اش را نمی فهمم.
خدایا گاهی اوقات تو چقدر سختی. خدایا با من تماس بگیر...
هر روزشيطان لعنتي خط هاي ذهن مرااشغال مي كندهي با شماره هاي غلط ، زنگ مي زند، آن وقت من اشتباه مي كنم و او با اشتباه هاي دلمحال مي كند.
ديروز يك فرشته به من مي گفت: تو گوشي دل خود را بد گذاشتي آن وقت ها كه خدا به تو مي زد زنگ آخر چرا جواب نداديچرا بر نداشتي؟!يادش به خير آن روزهامكالمه با خورشيددفترچه هاي ذهن كوچك من را سرشار خاطره مي كردامروز پاره استآن سيم ها كه دلم راتا آسمان مخابره مي كرد.
×××با من تماس بگير ، خداياحتي هزار بار وقتي كه نيستم لطفا پيام خودت را روي پيام گير دلم بگذار
.