Monday, November 09, 2009

wanted

Friday, October 30, 2009

Celebration of Emam Reza (as)' birthday

Emam Reza was born on Zul Qadih 11, 148 AH.
His fahter was the seventh Emam and his mother was a very virtuous lady, Najmeh. He was called Ali after his grandfather's name. Emam Reza's life, which was after the scientific movement of Emam Bagher and Emam Sadegh, was the age of the Islamic scientific progress. The spirit of the Islamic school was well known everywhere.
However, Emam Reza (as) was the most outstanding scientifist ever existed in that era. There have been historical documents, which are indicative of many scientific discussions between Emam Reza (as) and the great religious figures of the era.

On his birthday, we pray God that this honorable Emam whose shrint is our santuary in this world would set the things so that our sins would be forgiven.

Friday, October 23, 2009

God where are you? (in farsi)

خدایا ! نیستی ، كجایی؟
آخر چرا همیشه قایم می شوی؟
چی می شد اگر دیدنی بودی؟ آن وقت همه باور می كردند كه هستی.
آن وقت شاید همه مومن می شدند. این طوری كه خیلی بهتر بود.اما انگار تو دوست داری مخفی باشی. دوست داری همه دنبالت بگردند. شاید برای همین است كه اسمت باطن است.
اما می دانی تعجب من از چیست؟
از اینكه هر وقت می گویند هوالباطن ، هو الظاهر هم می گویند.
خدایا مگر می شود كه تو هم باشی و هم نباشی.
هم همه جا باشی و هم هیچ جا نباشی.خدایا به اینجاها كه می رسم دیگر معنی اش را نمی فهمم.

خدایا گاهی اوقات تو چقدر سختی. خدایا با من تماس بگیر...
هر روزشيطان لعنتي خط هاي ذهن مرااشغال مي كندهي با شماره هاي غلط ، زنگ مي زند،‏ آن وقت من اشتباه مي كنم و او با اشتباه هاي دلمحال مي كند.
ديروز يك فرشته به من مي گفت: تو گوشي دل خود را بد گذاشتي آن وقت ها كه خدا به تو مي زد زنگ آخر چرا جواب نداديچرا بر نداشتي؟!يادش به خير آن روزهامكالمه با خورشيددفترچه هاي ذهن كوچك من را سرشار خاطره مي كردامروز پاره استآن سيم ها كه دلم راتا آسمان مخابره مي كرد.
×××با من تماس بگير ، خداياحتي هزار بار وقتي كه نيستم لطفا پيام خودت را روي پيام گير دلم بگذار
.

Monday, October 12, 2009

Quran verse

قل یا عبادی الذین اسرفوا علی انفسهم؛ لا تقنطوا من رحمه الله، ان الله یغفرالذنوب جمیعا، انه هوالغفورالرحیم

Saturday, October 03, 2009

Nice persian words


سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،

اگر از خودت قدردانی نكنی.

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی

زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی

اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی ...
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.



به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی

اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند،
دوری كنی ...،


به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی

اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،

اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ت

ورای مصلحت‌انديشی بروی . . .
-امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!
شادی را فراموش نكن!

Tuesday, September 08, 2009

The night of Qadr

Tonight is the night of Power!
It is a special night for every Muslims and especially the shias.
I am still thinking of those who lives in our democratic countries while loving the khawarij republic of Iran; I will to forget them and to forgive for what they did to me.
I was 7 months in a solitary confinement and tortured by the iranian intelligence service due to reports from "their" agents living in Montreal, Canada believing I was a canadian spy.
I will use my faith to forgive them hoping that no other victims will be after me...

I beg your prayers and wish you a very spiritual and special nights:
http://www.youtube.com/watch?v=aGwgShsCtmQ

May God Bless you all

Saturday, August 29, 2009

Having a value in life

یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک اسکناس بیست دلاری را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ دست همه حاضرین بالا رفت. سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن میخواهم کاری بکنم. و سپس در برابر نگاه‏های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و باز پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ و باز دستهای حاضرین بالا رفت. این بار مرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آنرا روی زمین کشید. بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت.سخنران گفت: دوستان، با این بلاهایی که من سر اسکناس آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید. و ادامه داد: در زندگی واقعی هم همین‏طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیماتی که میگیریم یا با مشکلاتی که روب‏رو میشویم، خم میشویم، مچاله میشویم، خاک ‏آلود میشویم و احساس میکنیم که دیگر ارزش نداریم، ولی اینگونه نیست و صرف‏نظر از اینکه چه بلایی سرمان آمده است، هرگز ارزش خود را از دست نمیدهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم پر ارزشی هستیم.
آرزو و تمنا، نيمي از زندگي است و بي تفاوتي، نيمي از مرگ است